ای نام تو بهترین سرآغاز
بی نام تو ، نامه کی کنم باز ؟!
****
گوینده ی داستان چنین گفت آن لحظه که دُرِّ این سخن سفت
کز ملک عرب بزرگواری بود است به خوبتر دیاری
بر عامریان کفایت ، او را معمورترین ولایت ، او را
خاک عرب از نسیم نامش خوش بودی تر از رحیق جامش
صاحب هنری به مردمی طاق شایستهترین جمله آفاق
سلطان عرب به کامگاری قارون عجم به مال داری
درویش نواز و میهمان دوست اقبال درو چو مغز در پوست
میبود خلیفهوار ، مشهور وز پی خلفی چو شمع بینور
محتاجتر از صدف به فرزند چون خوشه به دانه آرزومند
در حسرت آنکه دستِ بختش شاخی بدر آرد از درختش
یعنی که چو سرو ، بن بریزد سوری دگرش ز بن بخیزد
تا چون به چمن رسد تذروی سروی بیند به جای سروی
گر سرو بن کهن نبیند در سایه ی سرو نو نشیند
زنده است کسی که در دیارش مانَد خلفی به یادگارش
میکرد بدین طمع ، کرم ها میداد به سائلان ، درَم ها
بدی به هزار بدره میجست میکاشت سمن ولی نمیرست
در میطلبید و در نمییافت وز درطلبی عنان نمیتافت
و آگه نه که در جهان ، درنگی پوشیده بُوَد صلاح رنگی
هَرچ آن طلبی اگر نباشد از مصلحتی به در نباشد
هر نیک و بدی که در شمارست چون دَر نگری صلاح کارست
بس یافته کان به ساز بینی نایافته به ، چو باز بینی
بسیار غرض که در نورد است پوشیدن او صلاح مرد است
هرکس به تکیست بیست در بیست واگه نه کسی که مصلحت چیست
سر رشته ی غیب ، ناپدیدست پس قفل که بنگری ، کلیدست
....
|